منوچهر خان حكيم
297
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شدند . عصرى بود كه ديو رسيد ، بنديان را بر فراز برج ديد كه باهم صحبت دارند ؛ در قهر و غضب شده نعرهاى از جگر بركشيد كه : اى بىدولتان ! چون شد كه شما بر فراز اين برج آمدهايد ؟ امير خان دلاور بانگ بر او زد كه : در انتظار بوديم كه برسى كار تو را نيز تمام كنم . آن ديو در خشم شده ، گورى را در زير بغل داشت بر دور سرگردانيد ، بر جانب امير خان انداخت . امير خان او را از خود رد كرد و از فراز برج به زير آمده با آن ديو روبرو شد . چون چند حمله در ميان ايشان ردّوبدل شد ، امير خان خود را پس كشيد و تيغ آبدار را از غلاف كشيده ، قدم را پيشنهاد تا آن ديو فكر خود مىكرد امير خان اللّه را ياد كرده ، شمشير را چنان بر شكم او زد ( 192 ) كه تمام آلت اندرون شكمش فروريخت كه از روى هوا آفرين برآمد . عبد الجبّار با جنّيان فرود آمدند . پادشاه جنّيان ، امير خان را تحسين كرده ، روى او را بوسيد . القصّه ، هرچه در آن قلعه بود كارسازى كردند ، مال و اسباب بسيار از آنجا بيرون آوردند ، بازگرديده به مكان خود آمدند . عبد الجبّار قاضى را طلبيده عيشافزا را از براى امير خان نكاح بست و او را به دست آن دلاور سپردند . چون يك هفته گذشت ، بهرام به نزد وزير رفته گفت : ما سه رفيق بوديم كه به خانهء پادشاه آمديم ، دو نفر داماد شدند توقع دارم كه بنده را نيز سرافراز نموده دختر كوچك خود را به بنده دهد . وزير اين سخن را به عرض پادشاه رسانيد . عبد الجبّار با وزير مشورت كرد كه چه بايد كرد . وزير گفت : چون دو دختر خود را بر ايشان دادى ، اين يكى را نيز بدين جوان بده او هم بسيار قابل است . پادشاه قول وزير را به سمع رضا استماع نمود ، باز قاضى را طلبيد و عشرتافزا بانو را از جهت بهرام عقد كردند و بهرام نيز به كام دل خود رسيد و حاضران مجلس الهى به كام دل برسند . القصّه ، چهل شبانه روز جنّيان به عيش و عشرت پرداختند . بعد از آن امير خان روى به جانب عبد الجبّار كرد و گفت : اى شهريار ! ولى نعمت ما حضرت اسكندر در هندوستان رفته ما را بايد كه خود را به خدمت او برسانيم . عبد الجبّار قبول ديده اشاره كرد تا سه تخت مرصّع آوردند ، بر يكى امير خان نشست بر يكى محمد شيرزاد با محبوبهء خود و بر يكى ديگر بهرام .